تبليغاتX
www.harfhaii baraye nagoftan.blogfa.com
Image by college


www.harfhaii baraye nagoftan.blogfa.com

pelki bezan refigh dari dobare dastkhoshe khab mishavi


 
 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 

To fall in love
 
عاشق شدن


 To laugh until it hurts your stomach.

 

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره  


 
 To find mails by the thousands when you return from a
 vacation.
 
بعد از
اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
 
هزار تا نامه داری

 


 
 To go for a vacation to some pretty place.
 
برای
مسافرت به یک جای خوشگل بری

 


 
 To listen to your favorite song in the radio.
 
به آهنگ
مورد علاقت از رادیو گوش بدی


 To go to bed and to listen while it rains outside.
 
به
رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 


 
To leave the Shower and find that
 
the towel is warm از
حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
 

 


 To clear your last exam.
 
آخرین
امتحانت رو پاس کنی

 


 To receive a call from someone, you don't see a
 lot, but you want to.
 
کسی که
معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
 
می
خواد ببینیش بهت تلفن کنه
 

 


 To find money in a pant that you haven't used
 since last year.
 
توی شلواری
که تو سال گذشته ازش استفاده

نمیکردی پول پیدا کنی
 
 

 


 To laugh at yourself looking at mirror, making
 faces. 
  
برای
خودت تو آینه شکلک در بیاری و
 بهش بخندی !!!
 

 


 Calls at midnight that last for hours.
 
تلفن نیمه
شب داشته باشی که ساعتها هم
 طول بکشه
 

 


 To laugh without a reason.
 
بدون دلیل
بخندی
 

 


 To accidentally hear somebody say something good
 about you.
 
بطور
تصادفی بشنوی که یک نفر داره
 
از
شما تعریف می کنه
 

 


 To wake up and realize it is still possible to sleep
 for a couple of hours.
 
از خواب
پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم میتونی بخوابی 

 


 To hear a song that makes you remember a special
 person.
 
آهنگی
رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما
 
می یاره

 

 


 To watch the sunset from the hill top.
 
از بالای
تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 


 To make new friends.
 
دوستای
جدید پیدا کنی
 

  

 


 To pass time with
 your best friends.
 
لحظات خوبی رو با دوستانت
سپری کنی
 

 


 To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که
دوستشون داری رو خوشحال ببینی
 
 

 


 See an old friend again and to feel that the things
 have not changed.
 
یه
  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده 
 

 


 To take an evening walk along the beach.
 
عصر که شد
کنار ساحل قدم بزنی

 

 


To have somebody tell you that he/she loves you.
 
یکی
رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


 
 To laugh .......laugh. ........and laugh .......
 remembering stupid
 things done with stupid friends.
یادت بیاد
که دوستای احمقت چه کارهای
 
احمقانه ای کردند و بخندی

وبخندی و 

 ....... باز هم بخندی

 


 These are the best moments of life....
 
اینها
بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 


 Let us learn to cherish them.
 
قدرشون روبدونیم

 

 

 

نويسنده: lakoo ? تاريخ: چهارشنبه 16 دی1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


 

    به کجا چنین شتابان!!!!!!

 

نويسنده: lakoo ? تاريخ: چهارشنبه 16 دی1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

خاطره ی چمران عزیز

 

http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=audiodefinition&UID=112425

 

نويسنده: lakoo ? تاريخ: چهارشنبه 16 دی1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


 
   
"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.

عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است.

براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ..."
 
نويسنده: lakoo ? تاريخ: دوشنبه 14 دی1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


 

یلدا .....

       یعنی یادمون باشه.....

 که زندگی آنقدر کوتاهه که یک دقیقه بیشتر با هم بودن رو باید.....  

                                  جشن گرفت  


 

 چند ساعت بيشتر به آخر پاييز نمونده، جوجه هاتونو شمردين!؟


 توي سرماي اين شب طولاني .....

                             به فکر بي خانه مان هايي که چشم ميزنند زودتر صبح بشه هم هستين ؟

 
 

نويسنده: lakoo ? تاريخ: دوشنبه 30 آذر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

و من جز زیبایی چیزی نمیبینم

 

خدایا شکرت

پروردگارا تو را شکر میکنم برای تمام نعماتی که به من ارزانی داشتی ُبرای تمام ارزوهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی .برای غروب های ارام و شب های تاریک وطولانی تورا شکر میگویم....برای سلامتی و بیماری برای غم ها و شای هایی که امسال به من عطا کردی.

تورا شکر میگویم برای تمام چیزهایی که که مدتی به من قرض دادی و پس بازگرفتی .خدایا شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار....دستان یاری رسان...برای عشقم و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دیافت کردم.شکر برای تمام گل ها و ستارگان .برای تمام فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند.خدایا تورا شکر میگویم برای تنهایی ام .برای تردید ها و اشک هایم چرا که همه ی اینها مرا به تو نزدیکتر کرد.

تورا شکر میگویم برای تداوم حیاتم...برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای...برای غذایم و برای بر آورده کردن تمام نیازم.

خدای من ...امسال چه چیزی ر انتظارم هست پروردگارا همان را میخواهم که تو برایم خواسته ایی.تنها از تو میخواهم...آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هر آنچه بر سر راهم قرار میدهی تو را ببینم و خواستت را .

آنقدر امید و شجاعت تا نوامید نشوم و آنقدر عشق و محبت...هر روز بیشتر از روز قبل.عشق نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند...

پروردگارا به من بردباری ...فروتنی...و تسلیم رضا عنایت فرما...خدایا مرا آن ده که آن به...و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم.

پروردگارا به من قلبی فرمانبردار گوشی شنوا ذهنی هوشیار و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت تو گردم ... و آنچه را که به کمال برایم خواسته ایی بر دیده ی منت بپذیرم.

خدایا بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا فرما و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسان ها حاکم گردان.....الهی امین

...........................................................................................................

 

مناجاتی که خوانید نوشتهی خانم ساناز کوچه مشکی زاده است.

شاید خواندن این مناجات برای شما مثل خواندن بقیه ی مناجات ها و شکرانه ها باشد.پس برایتان مینویسم تا بدانید که پشته این کلمه ها و دل نوشته ها چه روحی نشست است

(( نویسنده ی این مناجات چهار ماه پیش تصادف کرد...تصادفی وحشتناک.در این تصادف ناگوار دست راستش لگن راستش مچ پای راستش و چپش و چند نقطه از کمرش و استخوان ران پایش شکست و آسیب دید.او همسر نازنینش را هم در این تصادف از دست داد و چون در بیمارستان بستری بود نتوانست در مشایعت پیکر عزیزترین فرد زندگی اش حاظر شود...))

 

نويسنده: lakoo ? تاريخ: دوشنبه 23 آذر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


  

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد، من تنها گوشي هستم که

 غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد.
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست. گنجشك گفت:

 لانه ی كوچكي داشتم
آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟
چه مي خواستي از لانه ی محقرم ؟! كجاي دنيا را گرفته بود؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست...
سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:
ماري در راه لانه ات بود.
خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت:
و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...

 

نويسنده: lakoo ? تاريخ: جمعه 20 آذر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

من عاشقه یکشنبه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

http://snd.tebyan.net/1388/03/%20Hafteye%20Asheghi55056.mp3

نويسنده: lakoo ? تاريخ: یکشنبه 15 آذر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

بودن یا نبودن

چند شب پیش حسابی دیوانه شده بودم....از لحاظ اعتقادی تزلزلی عجیب به تموم داشته هام پیدا کردم....بعد کلی کلنجار با خودم کلی دادو هوار ....به یه ارامش رسیدم ....تمامه افکارمو تموم اون جوابایی رو که به خودم دادم رو جزوه ی آفت نوشتم.....دلم میخواد نظرتونو بگین که به کجا رسیدم....

یا بسم الله

ببین عزیزم هر چیزی که بخواد بر تر بودنشو نشون بده یه سری ادعا داره....از علم گرفته تا دادن یه فرضیه و حتی مکاتب و ادیان....پیامبران هر کدوم به طبع زمان خودشون و به مقتضای اون زمان و ادعاهایی که در اون دوران وجود داشت اتمام حجت میکردندرباره ی  دین و مکتبی که بهش معتقد بودن....از شفای مریض گرفته تا بیناییه کور مادرزاد و  زنده شدن مرده و نعمات اسمونی  و در اخرم معجزه ی نبی ما قرآن.

با دوستم پرستو بحث میکردیم اون میگفت تو قران خیلی تناقضات هست یکیش اینکه خدا میگه لا اکراه فی الدین و جای دیگه میگه مفسد فی الارض رو هر جا دیدید بکشید.....البته حرف پرستو خیلی بچه گونه بود اون خیلی سطحی برداشت کرد ولی واسه خودم سوال دیگه ایی پیش اومده بود  اینکه مفسد فی الارض ایا بحثش ایا مجازاتی که واسش در نظر گرفته شده بر میگرده به شرع یا در حیطه ی امور اجتماعیه...من اینو نوشتم...من میگم مفسد فی الارض ربطی به لا اکراه فی الدین نداره..این یه ناهنجاریه اجتماعیه نه یه تعریفی که قران جدا گانه بیانش کرده باشه  یا اینکه فقط در غالب دین میتونه بیان بشه و با روح جامعه منافات داره که نداره اصلا هم نداره...اصلا مفسد یعنی چی؟ یعنی عامل ایجاد کننده ی فساد...یعنی شخصی که در زمین فساد ایجاد میکنه...حالا فساد چیه...فساد از مفسده میاد...مفسده یعنی زشتی پلیدی...این تعاریف میتونن هم در اعمال ظاهر بشن هم دربیان ...که به طبع این (فساد) پسوند های مختلفی میگیره...مفسد فی الارض یک پدیده اییه که میتونه در هر اجتماعی وجود داشته باشه  فقط تعاریفی که ازش میشه متفاوته و اسم هاش فرق داره ولی در کل همه در یک حیطه قرار میگیره ولی با درجه های متفاوت...بعدشم یادت باشه مجازات در راستای کمال انسانه...و هیچ منافاتی با سعادت بشر نداره...اصلا مجازات جزئی از راه های تکامل شمرده میشه...ولی در دید ما مجازات یا جهنم یا عذاب یه امری طالمانه تلقی میشه ...یه جوری ضایع شدن...یا بیهوده بودن این امری که خدا گذاشته ... و فکر میکنیم که معنی نداره خدایی ما را بیافریند و یک برنامه ی سعادت بده و خودش بنده هاشو مجازات کنه و یا پاداش بده....برای من که خیلی سادس و قابل فهمه مثه اینکه ما دستمون کثیفه الودس و باید برای پاکی به خودمون زحمت بدیم و این دست رو بشوریم...خب طبعا یکم سختی داره ولی ما این سختی رو نمیبینیم یا انقدر این مسئله برامون جا افتادس که که اصلا باین طرف قضییه فکر نمیکنیم زیرا ما این عمل پکی رو بامعرفت و علم انجام میدیم...حالا اگه ما این جنبه ازقضییه رو در نظر نگیریم خب طبعا قسمت منفیه کار رو میبینیم اون سختی رو اون پاشدن و و خوب شستن....ما جهنم رو امری ضالمانه و عذاب رو ضایع شدن حق انسانی میدونیمدر حالی کهطبیعیه اگر تو از مسیر کمالت منحرف شی الوده میشی ...و باید این رو بدونیم که این گرایش به پاک شده و دوری از بدی ها و الودگی ها در فطرت ما خلایق وجود داره ...میل ایسان به کمالات در هر مرتبه ایی خودشو نشون میده فقط این نسیان ما یا اهمیت ندادن ما به کشش اونه و این میشه که قبح اون عمل برای ما از بین میره...پیشه خودم واسه فهمه راحت این موضوع یه مثال اوردم. اخه من همیشه واسه فهم گره هام مخصوصا تو این زمینه ها یه مثال میزنم فکر میکنم تو این دنیا همه چیز یه مثاله کوچک شده از اون دنیائه حالا هر کودوم به جایگاه خودش....گفتم مثه یه انسانی که قتلی رو انجام داده ...دقت کردین چیزی در درونش میگه که برو و بگو اعتراف کن که تو این قتل رو انجام دادی...این صدا این ندا...وجدانه اونه که اون رو سوق میده به پاک شدن دوباره و برگشتن به مسیر  کمال ...اون این دعوت رو میکنه با علمه اینکه میدونه باید مجازات شه ...اصلا قبل اینکه اون این همه حرفارو بزنه خودبخود میره و به فرمان جانش گوش میده...اصلا بارها شده ما خودمونو مجازات میکنیم تنبیه میکنیم ...مثه اینکه میگیم من دیگه حرف نمیزنم دیگه غذا نمیخورم دیگه اونجا نمیرم ...گاهی اوقات بارها شده خودمونو از نعمت های دورو اطافمون محروم میکنیم اینکه دیگه رو ندارم به چشمه پدرم نگاه کنم ...خود من که چندین بار تا مرز خودکشتن رفتم  البته نه به اون شدت .....اون شب داداشه عزیزم عباس حرف قشنگی بهم زد....گفات ابجی جونم برو به درونت ببین چی آرومت میکنه مطمئن باش وقتی به درونت برگردی تو به دنباله همون خدایی میری که یه بودایی میره...همه ی ما فطرت یکسانی داریم فقط اب و تابمون فرق داره همه از یه گوشت و خونو پوستیم...همه تو رحم مادر بودیمو مکانمون یه جاس حداقل همه عالم اینو میدونن که میرن به دل خاک...اون شب که باهاش حرف زدم واقعا به سرم زده بود اخه میدونید کوچکترین مسائلی که داشتم واسم یه سوال بزرگ شده بود البته فقط تو خالی بود بزرگیش اونقدم نبود فقط چون تو مغزم پشته سر هم میاومدنو میرفتن اونم بی جواب اعصابمو بهم میریخت...بهم گفت گلم قرار نیست ما به همه  چیز  پاسخ بدیم قرار نیست ما همه ی مسائل رو بفهمیم ما مکلفیم به وظیفه به هر آنچه که میدونیم ...میگفت انسان فکر نکن تا به یه مرحله ایی رسید دیگه عالمه جریان موسی رو بهم یاداوری کرد که حتی وقتی به نبوت رسید باز از خدا در مورد زنده شدن مرده ها سوا ل کرد....گفت این مسائل مثه تشنگی میمونه تو زمانی که نیاز پیدا کردی به آب دیگه نمیگی چرا تشنمه ...تو منتظر ابی به دنباله ابی که سیرابت کنه....نه در پی چرا تشنه بودن....این حرفش مربوط به ۱۰۰ تا سواله من در مورد هستی بود اینکه چرا ما اومدیم اصلا چرا خدا مارو افرید اصلا چه نیازی داشت به وجود ما و و و و .......گفت فقط  حواست باشه که این نیاز در درون ما هست و تو این دنیا جوابای زیادی واسش دادن که به طبع هر کدوم مسیر و برنامه ی سعادت مختلفی داره....راست میگفت ....اینکه اخر فلسفه کانت به این مرسه بودن یا نبودن ....میگفت تو باید انتخاب کنی.....من فکر میکنم تو دین ما تحریف زیادی شده ...البته این مبلغان بعضی چیزا رو میارن....که باعث سر در گمیه ما میشه....خدا ازشون نگذره اگه با علم به این کار دست به این اعمال میزنن.....نمیدونم حس میکنم یه سری چیزا بدون توضیح بدون ضمیمه وارد شده اخه خیلی حساسهادمو دچار گمراهی میکنه یا شک...دلم یخواد در مورد این بدونم که بعضی از مسائل ایا در تجربه ی دینی قرار میگیرهیا میشه بدون تجربه بهش دست یافت ...مثه اون روایت که پیامبر میفرمایندمن شهر علمم و علی در ان و هر کس میخواد وارد این شهر شود باید از در ان وارد شود....جای دیگم مولا علی می فرمایند به روی من هر شب هزاران هزار دری از علم گشوده میشد.... 

در هر صورت شب خوبی بود شروعش خیلی بد بود واقعا خدا بهم رحم کرد.ولی در اخر با بهترین ارامشه ممکن خوابیدم حداقل برگه ی سوالم بی پاسخ نمونده بود...درستو غلط رو انشاالله که در اسرع وقت میفهمیم و پیش بریم به سوی مجهولات دیگه...در عقب موندگیه ذهنو مغزم که هیچ شکی ندارم...انشالله بیشتر از این به بشر بودنم لطمه نزنم حداقل در مسیر تکامل باشم نه در مسیر افت.

 

یا علی

نويسنده: lakoo ? تاريخ: سه شنبه 26 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

تلنگوری به خودم

تو قد كشيدي ولي بزرگ نشدي

خوب كه نگاه كني ، با هزار من ادعا به وعده يك آبنبات چوبي بي صدا مي شوي

داد هم كه مي زني از روي دادخواهي نيست ، چرا كه وقتي بغض مي شود در همان گلو مي ماند

نهايت عقده مي شود ، مي داني به صاحب چنين كرامتي چه مي گويند ؟

عقده اي / آري عقده اي داد مي زند ، فقط داد

تلخ است ولي حقيقت ، حقيقت محض / كار از يكجا اشكال دارد

راه حل كه پيش كشي ، حتي اشكال را هم نمي داني

هميشه درون ماشين نشسته اي و به شلوغي بد و بي راه مي گوئي

غافل از اين كه شلوغي يعني (( تو ))

شايد منتظري تا روزي ، كسي ، دق الباب كند ، ولي كدام در ؟

در باز شود كه چه ؟ حسن نباشد ؟ قبول /كه باشد ؟حسين ؟

حسين تو چه شكلي است ؟

به قول آن لطيفه رايج اين روزها : حساب باز نكرده منتظري تا جايزه را برده و كامروا شوي

خوب كه بنگري  ،خوب خوب / بي غل و غش ، فارغ از كينه

آن كه سوار است يكي است مثل تو / نيست ؟ / كجائي است پس ؟

او جواز جولان گرفت ، مگر نه ؟؟؟/آن مجوز را كه داد ؟؟

از سكنه كرات ديگر ؟؟/آري

تو مي خواني كه من مي نويسم و گر نه ....

چقدر خود را بزرگ مي داني و لايق همه چيز

بزرگ نشدي اما ... اما ... لايق همه چيز !!!

تو نمي داني و من بيشتر از تو /همه چيز آشفته

آشفته بازار / اينجاي تو هيچ كجا نيست

جائي هم اگر باشد ، تو كجائي هستي ؟

بلند بگو / مردباش يا در عين زن بودن مي تواني مرد باش

خجالت مي كشي ، مي دانم / تو جاي خود را دوست داري ؟؟

خدائي .... جاي .... خود را .... دوست داري ؟؟؟

تو خانه را دوست داري ، قبول / خيابان را چه ؟

تو همه را براي همه مي خواهي ؟/ مي خواهي ؟؟

مردم بد شده اند / اين را هميشه مي گوئي

نمي گوئي ؟؟/ همه خوبند ؟؟

پس اين همه ميله و حصار و دزدگير و بگير و ببند براي كيست ؟

اين جمله (( اين روزها آدم بايد كلاهش را بگيرد تا باد نبرد)) براي كدام باد است ؟

تو كلاهت را گرفتي ؟/ انصافا تو خودت يكي از آن (( بادها )) نشدي ؟

نشدي ؟/ مي خواهي سركه باشي يا شراب ؟؟؟

اصلا تو آب زلالي / زلالي ؟؟

قبول / راه به كجا داري كه نگندي ؟

گودال شده اي / باوركن

يادت هست ؟/ اين را سالها پبش نوشتي

يادت هست ؟/ (( فكر كردن كافي نيست به فكر باش ))

آري گودال شده اي / اين را چه ؟؟

سالها پيش خواندي / يادت هست ؟؟

(( هيچ كس در گودال حقيري مرواريدي صيد نخواهد كرد ))

از من بشنو .... شنوا باش / گودال نباش

دريا باش

نويسنده: lakoo ? تاريخ: دوشنبه 25 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

خدا

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي،

سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي

هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست

چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد

همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز

خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن

لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد.

داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور

 كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از

سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل

فرياد زد: خدايا كمكم كن !

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

-         نجاتم بده خدای من!

- آيا به من ايمان داري؟

- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!

كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع.

گفت: خدايا نمي‌توانم.

خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟

كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده

 كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

نويسنده: lakoo ? تاريخ: دوشنبه 25 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است...!

اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند.
همه را با هم و با عشق بچين..
.
ولي از ياد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز کسي با صدایی آرام و مطمئن مي خواند

که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا ؟

نويسنده: lakoo ? تاريخ: یکشنبه 17 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


گفتم: خسته ام
گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا اميد نشيد

گفتم: هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره
گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش

گفتم: كسي رو ندارم
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد
.:: ما از رگ گردن به انسان نزديك تريم

گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي!
گفتي: فاذكروني اذكركم
.:: منو ياد كنيد تا ياد شما باشم ::.

گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفتي:و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا
.::تو چه مي دوني! شايد موعدش نزديك باشه ::.

گفتم: تو بزرگي و نزديكت براي منِ كوچيك خيلي دوره! تا اون موقع چيكار كنم؟
گفتي: واتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله
.:: كارايي كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (يونس/109) ::.

گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم كوچيك... يه اشاره كني تمومه!
گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم
.:: شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل... اصلا چطور دلت مياد؟
گفتي:ان الله بالناس لرئوف رحيم
.:: خدا نسبت به همه ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143)::.

گفتم: دلم گرفته
گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا
.:: (مردم به چي دلخوش كردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا شاد باشن (يونس/58) ::.

گفتم: اصلا بي خيال! توكلت علي الله
گفتي:ان الله يحب المتوكلين
.:: خدا اونايي رو كه توكل مي كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خيلي چاكريم!
ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع كن! يادت باشه كه:

و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره
.:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت مي كنن. اگه خيري بهشون برسه، امن و آرامش پيدا مي كنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر مي كنن (حج/11)::.

گفتم:...
ديگه چيزي براي گفتن نداشتم.
نويسنده: lakoo ? تاريخ: شنبه 16 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

از او خبری نشد!

 ........ آخرین ستاره شب صد و هفتم هم طلوع کرد و تو خاموشی، چقدر در جاده تنهائیم فریاد کشم! چقدر رنگ صورت تو را به نگاهم بخشم! چقدر به آینه خاطراتم سنگ زنم و تو  نشکنی، خاموشیت واژه های بغضم را میشکند، با خاطرات بودنت در کنارم در حسرت نشسته ام و با رویای بودنت رو به خود در خود شکسته ام .... 

......  ببین دارم گریه میکنم، برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان ما نشستند. نگران نباش به هیچ جای این آسمان ساده و صبور بر نمیخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد. میدانم تو هم میدانی که چه ساده دل کندیم  از  این همه عادت و علاقه! به همین سادگی یادمان رفت قرار همیشه در کنار هم؟ چگونه فراموش کردی؟ چرا رفتی؟ چرا بر نگشتی؟ پس من این همه نامه بی نشانی را برای که نوشتم؟..........  حالا رویای دل نشینم!  این را از اولش میدانستم، رسم این است که همیشه یکی میماند و  چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را میشمرد. خودت بهتر میدانی که همیشه وقتی با تو بودم، موقع خداحافظی، تو میرفتی و من میماندم. میماندم و به انتظار تو ........   دیگر چاره ای ندارم جز گریه ........  خاطرات بودنم در کنار تو را با گریه بی نهایت بار، مرور میکنم.......  

این متن واقعییست...  نه قصه،  تنها چیزی که می تونم این سری بگم اینه که این حرفها از زبون یه شهید  بوده که در یک جمعی برای رفقاش این جریان رو تعریف کرده.

نويسنده: lakoo ? تاريخ: دوشنبه 11 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم کجا من

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

زمن هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

ز بودنم چه افزود نبودنم چه کاهد

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

.....

خیلی گرفته ام

نويسنده: lakoo ? تاريخ: یکشنبه 10 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است

نويسنده: lakoo ? تاريخ: یکشنبه 10 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد

 

باید باور کرد که دیگر دعوا بین چپ و راست نیست
که بین جیب های گشاد و دست های خالی است
...
و دروغ گوها
حتی اگر از جکوزی خانه های خود
گورهای دست جمعی و لیست های هفتاد و دو نفر استخراج کنند
و برای خالی نبودن عریضه،
از ماتحت بیچاره های کهریزک خرج نمایند
باز نمی توانند از عدالت فرار کنند

آری این روزها برای فرار از عدالت

دیگر از عورت بی حیای عمروعاص هم کاری ساخته نیست...

رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن

آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد

نويسنده: lakoo ? تاريخ: شنبه 9 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?



کودک زمزمه ایی  كرد: خدايا با من حرف بزن ... و يك چكاوك در مرغزار نغمه سر داد.... كودك نشنيد.او فرياد كشيد: خدايا! با من حرف بزن... صداي رعد و برق آمد. اما  گوش نكرد. او به دور و برش نگاه كرد و گفت خدايا! بگذار تو را ببينم... ستاره اي درخشيد. اما كودك نديد. او فرياد كشيد خدايا! معجزه كن... نوزادي چشم به جهان گشود. اما كودك نفهميد. او از سر نااميدي گريه سر داد و گفت: خدايا به من دست بزن... بگذار بدانم كجايي....خدا پايين آمد و بر سر كودك دست كشيد. ..کودک پروانه ایی دنبال کرد.... او هيچ درنيافت و از آنجا دور شد. ..

 

نويسنده: lakoo ? تاريخ: سه شنبه 5 آبان1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

o0o0o0o0ooooooooo عجب آدمه مهمی ست او....

 

      خيلي به تو علاقه مند شدم و احساس نزديكي كردم سيد ،وقتي  بطور اتفاقي از راديو قسمتي از زندگي نامت رو كه خودت نوشته بودي شنيدم .احساس كردم كه يه همدرد پدا كردم و اون قسمت اين بود:

     تصور نكنيد كه من با زندگي به سبك و سياق متظاهران به روشنفكري نا آشنا هستم، خير من از يك راه طي شده با شما حرف ميزنم .من هم سالهاي سال در يكي از دانشكده‌هاي هنري درس خوانده‌امبه شبهاي شعر و گالري هاي نقاشي رفته ام.....موسيقي كلاسيك گوش داده ام..... ساعتها از وقتم را به مباحثات بيهوده درباره چيزهايي كه نمي‌دانستم گذرانده‌ام..... من هم سال‌ها با جلوه فروشي و تظاهر به دانايي بسيار زيسته‌ام.... ريش پروفسوري و سبيل نيچه‌اي گذاشته‌ام.... و كتاب «انسان تك ساختي» هربرت ماركوز را -بي‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوري دست گرفته‌ام كه ديگران جلد آن را ببينند و پيش خودشان بگويند:

           «عجب.... فلاني چه كتاب هايي مي‌خواند، معلوم است كه خيلي مي‌فهمد.».  

                                                                                                    دکتر چمران عزیز

نويسنده: lakoo ? تاريخ: شنبه 25 مهر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


تو کجائی گل نرگس؟

 

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

نويسنده: lakoo ? تاريخ: شنبه 18 مهر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

     و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

                                                         با ریشه چه میکنید؟

   گیرم که در این باغ بنشسته اید به کمین پرنده ایی

                                                  پرواز را علامت ممنوع میزنید؟!

   با جوجه های نشسته در این آشیان چه میکنید؟

      گیرم که می کشید

        گیرم که می برید

          گیرم که می زنید

                            با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

 

نويسنده: lakoo ? تاريخ: دوشنبه 13 مهر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

احسنت احمدی نژاد به لاری كينگ


من يك استاد دانشگاهم نه يك خبرنگار. بنابراين بايد پاسخ سؤال را به صورت آكادميك داد. من باز هم پرسش هايم را مطرح مي كنم و بعد مي پرسم گناه مردم فلسطين چيست كه به جرم هولوكاست، آنها بايد نسل كشي شوند؟

 

 

 

من يك استاد دانشگاهم نه يك خبرنگار. بنابراين بايد پاسخ سؤال را به صورت آكادميك داد. من باز هم پرسش هايم را مطرح مي كنم و بعد مي پرسم گناه مردم فلسطين چيست كه به جرم هولوكاست، آنها بايد نسل كشي شوند؟
مجري معروف آمريكايي در گفت وگو با رئيس جمهور كشورمان مجبور شد اعتراف كند مردم فلسطين به بهانه هولوكاست، مظلوم واقع شده اند.
لاري كينگ مجري سي ان ان در مصاحبه با دكتر احمدي نژاد، موضوع هولوكاست (نسل كشي يهوديان) را پيش كشيد و گفت: من خودم يك يهودي ام و برخي اقوام من در اين واقعه كشته شده اند.
رئيس جمهور كشورمان در واكنش به اظهارات وي با بيان اينكه «متاسفانه بعضي از رسانه ها، حرف من را تغيير مي دهند و از خودشان يك خبر جايگزين مي سازند و بعد شروع به تبليغ مي كنند»، به كينگ گفت: «من يك استاد دانشگاه هستم و تعدادي سؤال در مورد هولوكاست دارم. آيا پرسيدن سؤال جرم است؟ هولوكاست در كجا و توسط چه كسي صورت گرفت.»
مجري سي ان ان جواب داد «در اروپا و توسط آلمان ها.» اما وقتي دكتر احمدي نژاد گفت «پس مردم فلسطين در قضيه هولوكاست چه نقشي داشتند»، كينگ بلافاصله با دستپاچگي سخنان احمدي نژاد را قطع كرد و خواستار تنفس شد!
با شروع دوباره مصاحبه، مجري پرسابقه سي ان ان به رئيس جمهور كشورمان گفت: من دقيقا مي دانم شما چه مي گوييد و نكته را گرفتم ولي مردم فلسطين را براي چند دقيقه اي در اين مورد به كنار بگذاريد(!)
احمدي نژاد در واكنش گفت: من يك استاد دانشگاهم نه يك خبرنگار. بنابراين بايد پاسخ سؤال را به صورت آكادميك داد. من باز هم پرسش هايم را مطرح مي كنم و بعد مي پرسم گناه مردم فلسطين چيست كه به جرم هولوكاست، آنها بايد نسل كشي شوند؟
در اين هنگام لاري كينگ گفت: «مردم فلسطين مرتكب اين گناه نشدند» كه بلافاصله احمدي نژاد به وي گفت «احسنت!».
نفس گيري اين مصاحبه براي كينگ باعث شد وي چندبار اعلام تنفس كند.
در همين حال روزنامه هاي صهيونيستي با اشاره به تقلاي نتانياهو براي اثبات هولوكاست طي سخنراني اش در سازمان ملل، تاكيد كردند وي در تله رئيس جمهور ايران افتاده است.
«الوف بن» تحليلگر سياسي روزنامه هاآرتص در اين باره نوشت: صرف اينكه رئيس كابينه اسرائيل دلايلي را درباره وقوع هولوكاست مطرح و ارائه مي كند نشان مي دهد كه مشكلي وجود دارد. وقتي بحث درباره وقوع هولوكاست پس از گذشت 64 سال از پايان جنگ جهاني دوم به سازمان ملل متحد رسيده، پس احمدي نژاد در ايجاد شك و ترديد در اين موضوع پيروز شده و اين وضعيت به شدت نگران كننده است.

 
.......................................................................................................................................
واقعا افتخاری این دکتر باید احسنت گفت به شهامتش به صبرش به اقتدارش نظر شما چیه؟
نويسنده: lakoo ? تاريخ: شنبه 11 مهر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

نويسنده: lakoo ? تاريخ: چهارشنبه 8 مهر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


نويسنده: lakoo ? تاريخ: چهارشنبه 8 مهر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

باور کن خودت را

مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.

سالها گذشت و عقاب پیر شد
.

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد
.

عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟
"

همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم
."

عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
نويسنده: lakoo ? تاريخ: یکشنبه 5 مهر1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


خدا جونم شکرت

وقتی به وضعیتی که پیش اومد فکر میکنم دیوانه میشم

ولی تنها امید ههست که منو اینجور سرحال نگه داشته

خوشم به هوای تو

هواتو از من نگیر

نويسنده: lakoo ? تاريخ: سه شنبه 31 شهریور1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


نويسنده: lakoo ? تاريخ: سه شنبه 24 شهریور1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


چند روزیه یه جایی تو خونه پیدا کردم انقدر خوبهههههههههههههههههه

کمد رختخوابا...همون جایی که مامان بهش حساسه.........

نریااااااااااااااا بری میکشمت....

باشه بابا نمیرم ......خدام که دستو پای مارو بسته یه افم نمیتونیم بگیم ..چشم نمیرم

تا میره بیرون

درجا میرم اونجا

اخه یه جای  bekre

تاریک و نرم

...

یاد یه چیزی افتادم

توی شهر درسم یه مسجد قدیمی ای هست که توی بازاره .وقتی با مامان خرید میرفتیم اونجا رو کشف کردم هر چی به مامان گفتم مامان بیا بریم  نیومد میگفت ایشالله دفعه ی بعد...

غروب بود و هوا گرگ و میش

رفتم بازار مسجد رو گم کرده بودم کلی هم این درو اون در زدم که به کسی رونندازم

موقعی پیداش کردم که بارون به شدت میبارید...

صفایی داشت

واااااااای نمیدونید چه فضای روحانی ای داشت

یه مسجد قدیمی طاق بندی شده

سقفشم گنبدی شکل

یه حیاط قدیمی داشت که وسطش حوض بزرگی بود

دوتا طلبه هم داشتن اون گوشه حرف میزدن

دلم میخواس برم باهاش حرف بزنم ....

باور کنید حتی استخاره هم کردن

جانه خودم میرفتماااااااااااااا

ولی قسمت نشد

دوس داشتم ببینم چه عالمی داره

بگذرییییییییییم

رفتم تو مسجد

هیچکی توش نبود

راستی یادم رفت بگم خیلی دلم گرفته بود خیلیییییی اصلا واسه این رفته بودم که برم حسابی با خدا دعوا کنم دعوا که نه شکایت کنم ...نه از اون..شکایت از خودم پیشه اون اونم قاضی منو شاهد من

وقتی وارد شدم.یه جوونی نشسته بود خیلی حالتش عجیب بود خیلییییی...یه جوری نشسته بود انگاری که در محضر اقایی نشسته تک و تنها اونم پشت به قبله ....

تا حس کرد که من وارد شدم یه چند لحظه نگذشت که  رفت

ولی باور میکنید هنوز تو فکرشم که چیکار میکرد ....

شایدم به نظر شما عادیه ...

ولی من هنوزم به اون حالته عجیبش فکر میکنم

اخه بعد دیدن اون حالم خیلی عوض شد ....بهم عفو خورده شد...

خداروشکر

همه جا هوای بنده هاشو داره...

نمیدونم چه نیازی بود که اینا رو گفتم

بیخودبود؟؟!!!

شایدم نبود...

بیخیال

شبتون بخیر

التماس دعا

حق یارتون

نويسنده: lakoo ? تاريخ: دوشنبه 23 شهریور1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


وقتی توی بارون با لباسهای خیس رسیدم خونه، برادرم گفت: چرا چتر نبردی؟!! خواهرم

 گفت: خوب صبر میکردی تا بارون بند بیاد، بعد میرفتی بیرون!!! پدرم با عصبانیت

 گفت:وقتی سرما خوردی، بهت میگم! اما مادرم... در حالی که موهام و خشک میکرد،

گفت:چه بارون بیخودی! نمیتونست صبر کنه تا بچه ی من برسه خونه؟

نويسنده: lakoo ? تاريخ: شنبه 21 شهریور1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?

شکرت خدا

 

    تو راه پله ی خوابگاه ..پای تلفن…وقتی گفتی …خواب دیدم که داشتی با خدا حرف میزدی باور کن یه دنیا امید روبه روم باز شد احساس کردم چه خوبه وقتی دید منو….آخه میدونی خیلی صداش کردم.خیلی …ولی نمیدونم ….ناامیدم نبودم.فقط الان که 19 سالمه احساس میکنم هیچ تب و تابی ندارم .ناراحتم نیستم برعکس خیلی آرومم.

   .طوفانی ام ولی بی صدا…شبا که میشه همه خوابن با یه چایی داغ میرم تو بالکن به آسمونه بی ستاره نگاه میکنم و اخرشم گریه میکنم….یعنی این گریه رو با هزار منت و خواهش ازش میخوام…

    نمیدونم وقتی به مائده کمی گفتم داغونم …خیلی دعام کن…اونم به فاصله ی چند روزو چند ماه و چند هفته …حالا میبینم که در درونم چی گذشت که فقط ناله ی من دعام کن بود.تنها درخواستم از بنده هاش این بود که دعام کننن که تیر هایی که پرتاب میکنم درست به هدف بخورن…

    میدونی حدود 8 ماهه که به این رسیدم که خیلی تنهام و تنها حرف زدن واسه بنده های خدا جزکم شدن حرفم پیش اون چیزی به ارمغان  نداره…نمیرم پیشه کسی تا ندونم که کمکی میتونه کنه…من با غریبه راحت ترم تا با دوست...اخه غریبه میشنوه میبینه و میره…نگران از رفتنش نیستم نه…خوشحالم که میره و دیگه منو نمیبینه ولی از نگاه کردن به دوست هراس دارم….

    درد من نفس رها شدمه…وقتی کوچکترین بلایی سرم میاره…وقتی قدم قدم منو میبره و اون موقع که یادم میافته که کجام که به خودم میام که پا روی پای کی گذاشتم این گریه ی شب… این دادو هوار منو آرومم نمیزاره…این سکوتم و اندکی صبرم واسه نگفتن راز دل که هیچ نیازی هم نمی بینم واسه بازگو کردنش واسه اینه که به چشم دارم می بینم که اونی که باید بدونه میدونه…که اونی که باید برگه ی مجازاتم رو یا اعدامم رو بگیرم میگیرم…من طاقت چشم سرزنش کننده ی دیگرونو ندارم…

    یه شبی از خدا خواستم که خودت رو در وجود ناقص من نمایان کن خواستم که صفات خوب اخلاق خوب رو در وجود من بزاره ..حالا میبینم دور و برم پر افرادی هستن که روزی بودن در کنارم رو دوست داشتم  روزی که پیشم باشن…نه فقط برای سرگرمی یا به ظاهر بیرون اومدن از تنهایی…نه نه  بخدا نه…دوست داشتم دیگران از محبت خدا به واسطه ی من به اون نزدیک شن…ارمغان این آرزو اول برای خودم شد و بعد دیگرون…دیگه از بودن این همه ادم کنار خودم حسی ندارم …بازم شکر ….میدونم کم گذاشتم تو سپاسم ازت …تو ببخش…..

چقدر حرف زدم وایییییییی...

     میدونی چرا انقدر در خودم فرو رفتم و مشکلم رو هر چند کوچک به مثاله حل عشق وعقل یا درس یا خواستن یه لیوان آب ناقابل یا محبت از دیگرون طلبی ندارم چون هیچ کدوم که به تور من خوردن برای من دوایی نبودن و درد بودن …….نه به این حد……نه به این منظور که بازم تور میندازم نه….شاید افراطی ام شاید…..

    دارم زندگی میکنم گله ایی از کسی ندارم ……خداروشکر دلم رو پای خودشه…چند وقت دیگه میرم شهر درسم…دلم اینجا میمونه…بقوله بابا…مفت آباد….راس میگه اونجا باید یه دونه دوتا سیب زمینی بگیرم نه کیلویی….اونم صفایی داره….همیشه گله ی گرونی تخم مرغ و خروسو داشتم اخییییییییییییییییییی....زندگیه دیگه گاهی کش دار میگذره ثانیه هاش ..گاهی هم پرشی میکنی از زمان…مثه دیشب…خدایا شکرت

نويسنده: lakoo ? تاريخ: جمعه 20 شهریور1388 ? موضوع: ? لينک اين پست ?


© All Rights Reserved to lako0o0.Blogfa.com / Theme by:
iTheme